Friday, November 20, 2009

ما و شاگردهای ما


من می گم "انف" تو نگو "انف" تو بگو: "انف".
شده داستان ما و شاگردهای ما..هرچی خودشون می گن رو می شنوند .همون رو هم می نویسند .همون رو هم می گند.

می گم: اخبار
می گه: همونی که می گین "الله اکبر"؟ می گم: نخیر! اون "اخبار" هست این " اکبر" و این دو تا به هم هیچ ربطی ندارند! باز می گه : "اکبار"!!

بهش می گم: "قُم " می گه : "گُم" . گیر بهش نمی دم می دونم که زور بی جا می زنم هی بخوام بهش بگم "قُم" بابا جان "قُم" "ق" "ق" "ق" . روی تخته بزرگ می نویسم : "قم" می رم بالای سرش می بینم نوشته : "گُم" با انگشتم می زنم روی میز. چشمام رو ریز می کنم که بفهمه اشتباه کرده با سرم به تخته اشاره می کنم.
با مدادش میزنه توی سرش می گه: " گُم" بابا جان "گُم" ! بعد "گ" رو پاک می کنه و می نویسه "قم" !

خوبه که اقلاً "بابا جان" رو یاد گرفته

Wednesday, November 18, 2009

تصمیم کبری

در راستای نهادینه کردن افکار و گفتار اینجانب تصمیم گرفته ام جواب هر اظهارنظر احمقانه و خودخواهانه را در نهایت بی رحمی و بدون در نظر گرفتن تعلیمات پدر و مادرم در خصوص احترام بزرگتر بدهم. ناراحت می شوید یا حرف نزنید یا اول فکر کنید و حرف بزنید مخصوصاً شما بزرگتر عزیز...یا اینکه من را به جمعهای مسخره تان دعوت نکنید

در مهمانی مضحک ایرانی که نمایشی از چشم و هم چشمی ها وپز و فیس های پوشالی بیش نیست خانم میان سالی که سیگار صدایش را چنان دورگه کرده که آدم نمی فهمد زن هست یا مرد می پرسد:
هانی شما چند ساله اینجا هستید؟
پنج سال.
اووووه پس هنوز تازه واردی! ها ها ها ما بیست ساااااله که اینجاییم!
ااااا پس چرا هنوز انگلیسی یاد نگرفتید؟
ها ها ها
(خیلی خودم را کنترل کردم ولی منظور اصلی ام این بود توی این بیست سال چه گهی می خوردی که هنوز این دستت به اون دستت می گه ... )
خانم میان سال نزدیک بود سیگارش را قورت بدهد.

......

توی همان مهمانی خانم میان سال دیگری که سالی شش ماه ایران است شش ماه اینجا ظاهراً برای اولین بار بعد از پنج سال مرا دیده چشمهایش را گرد می کند و می گوید:
وااااااای چقدر چاق شدی؟ ایران بودی خیلی قلمی بودیا! هر هر هر
هرهرش را به سبک خودش ادامه می دهم و می گویم راستش رو بخواین اصلاً نشناختمتون ! شما چرا اینقدر پیر شدین؟ یعنی چین و چروک های صورتتون خیلی خیلی زیادتر شده یا من درست یادم نیست ایران هم همین شکلی بودین؟ هر هر هر
زن بدبخت تا آخر مهمانی هزار بار آینه ی فسقلی اش را از کیفش در آورد و دست به صورتش کشید.

پ.ن. مامان عزیزم خواهش می کنم منو ببخش. می دونم که اگر اینجا رو بخونی می زنی توی سر نازنینت و می گی: خاک عالم! بچه جان! این چه وضع حرف زدنه؟ اما مامان جان! تو رو خدا شما خودت قضاوت کن. این وضع حرف زدن یک خانم پنجاه ساله هست؟ اگر هست که خوب اینهم وضع حرف زدن منه! اما شما منو ببخش شاید از عادل فردوسی پور یاد گرفتم. نمی دونم. در هر صورت تقصیر من نیست. می دونی که




Monday, November 16, 2009

خارجی ها


متیو می پرسد: در ایران هم خارجی ها می توانند تبعه بشوند؟ یعنی پاسپورت ایرانی بگیرند؟
می گویم: بله! می شود. قانون خودش را دارد البته مثل اینجا.
متیو می پرسد: یعنی واقعاً یک خارجی می تواند برای شما "ایرانی" بشود؟
می گویم : راستش را بخواهی نه! یک خارجی از هر مملکتی که باشد هر چند سال هم که در ایران زندگی کند فارسی را مثل بلبل هم حرف بزند برای ما آخرش خارجی است! می خواهی به ما بگویی "نژادپرست" می توانی! من ناراحت نمی شوم. من فقط برایت می گویم که اوضاع چطوری است.
دوباره می گوید: اما من خیلی زبان فارسی را دوست دارم. دوست دارم وقتی اوضاع خوب شد در ایران زندگی کنم. دوست دارم بتوانم مثل ایرانی ها حافظ بخوانم....متیوهمینطوری ادامه داد حرفش را قطع کردم و گفتم: چند سال پیش برای راه اندازی یک مدرسه ی زبان به کرمان رفته بودم. یک خانم مسن آمریکایی آنجا زندگی می کرد که با لهجه ی کرمانی فارسی صحبت می کرد. بیست سالی می شد که در ایران زندگی می کرد. توی حیاط خانه اش به بچه های همسایه ها انگلیسی یاد می داد. من را به خانه اش دعوت کرد و برایم باقالی پلو با مرغ درست کرد. ازو پرسیدم این کلاس زبانت را چطوری می گردانی؟ گفت: اینها بچه هایی هستند که اگر اینجا نباشند توی کوچه ولو هستند. من آوردمشان اینجا بهشان انگلیسی یاد می دهم. پدر و مادرهایشان می دانند که اینجا هستند و همین. نه کسی پولی می دهد نه کسی پولی می گیرد. من همین کتاب هایی که دارم را استفاده می کنم .... از هرکسی توی شهر می پرسیدم اسم پیرزن را نمی دانست اما همه می دانستند که یک خارجی در شهر است! اینجا کسی من را به عنوان خارجی نمی شناسد. من را با اسمم می شناسند و شغلم. همین. می دانم که اینجا اینقدر مهاجر زیاد است که شناختن آنها به مملکت تولدشان کار خنده داری است اما خارجی ها اینجا همیشه خارجی نمی مانند. هر شغلی بخواهند - به جز ریاست جمهوری- می توانند داشته باشند. آمریکایی ها آدمهای بخیلی نیستند. کشور یا سرزمین را پاک و مقدس نمی دانند. ایده ی قانونمندی را محترم می دانند و بس. و هرکسی به قانون احترام بگذارد از هر کشوری که باشد قانون حمایتش می کند و هرکسی که از قانون پیروی نکند از هر طبقه و مقامی باشد آبرویش را می برند.
به متیو می گویم وقتی فارسی ات بهتر شد و توانستی وبلاگ های بعضی ایرانی ها - که تعدادشان کم نیست- را بخوانی باید یک سری کلمه را یاد بگیری مثل سرزمین پاک مثل درفش کاویانی مثل آزادی میهن مثل .... که مدام به آنها سوگند خورده می شود و خون پاک آریایی یک چیزخارق العاده است که در دنیا لنگه ندارد ...
ته گلویم تلخ شده. می گویم فعلاً فارسی یاد بگیر تا بتوانی این مردم را همینطوری که هستند بفهمی و با کله ی خودت مقایسه شان نکنی..لازم هم نیست بیشتراز این تلاش کنی..تو ایرانی نمی شوی ...والسلام

Sunday, November 15, 2009

موهای خیلی خیلی کوتاه


شاید از دلتنگی بود شاید از خول مشنگی! شاید از عادت بچگی که ترک نخواهد شد! دیروز رفتم و با ماشین نمره ی نمی دانم چند موهایم را کوتاه کوتاه کردم. حالا گوشهای فسقلی ام قشنگ پیدا هستند و می توانم گوشواره های فیروزه ای قلقلی بهشان آویزان کنم. حالا وقتی پیش دوستم که سرطان دارد می روم یک گوشه ی دلم کمتر درد می گیرد که نکند دلش کمی مو روی سرش بخواهد مثل من مثل خیلی های دیگر. حالا دیگر صبح ها لازم نیست برسهای فرفری سیم سیمی به موهایم بکشم و از صدای سشوار سردرد بگیرم و از موهایم معذرت خواهی بکنم که بهشان اتو می کشم! حالا دیگر شامپوهای گرانقیمت خریدن و نرم کننده زدن به موهایم یک کار خنده دار است! حالا شاید صبح ها ده پانزده دقیقه ای کمتر جلوی آینه بایستم. حالا دیگر صبح ها وقتی باد می آید و یک دستم به قهوه و یک دستم به کتابهایم است موهایم جلوی چشمهایم را نمی گیرد و راحت از وسط خیابان به سبک وطنی رد می شوم!
می دانم که برای بعضی دوستهایم زن بودن به موی بلند داشتن است و این کارم من را از فرش قرمز هالی وودی رویاهاشان دور کرده است اما برای من زن بودن یا مرد بودن به اندازه ی مویم بستگی ندارد. اصلاً زن بودن یا مرد بودن در اندازه ی انسان بودن من تاثیری ندارد.
فقط مانده ام دیگر چطوری شاگردهایم را تهدید کنم؟ تا الان هروقت درسی را که قبلاً داده بودم یادشان نمی آمد می گفتم: بالاخره یکی ازین روزها همه ی موهای من خواهد ریخت!
حالا که ریخته فکر نکنم دیگر از من حساب ببرند. باید فکر یک تهدید دیگر باشم

Saturday, November 14, 2009

دلتنگی

فکر نمی کنم که این از املی من باشد که هنوز هم بهترین دوست من مادرم باشد. مامان هم همین را می گوید.
مامان دیشب می گفت: بچه! دلم برای قهوه ترک خوردن و گپ زدن های نیمه شبمان تنگ شده! گفتم: من هم همینطور!
اصلاً هزار سال است که دیگر قهوه ترک نخورده ام. نصفه شبها که بالاخره درس و کار و همه چیز تمام می شد و من هنوز خوابم نمی برد مامان با نوک پنجه می رفت توی آشپزخانه و من از لای در اتاق نگاهش می کردم و ریز ریز می خندیدم! منتظر بودم که بابا بیدار شود یک چیزی بگوید! مامان از ترس اینکه بابا بیدار نشود شکر توی قهوه را هم نمی زد. فنجان قهوه را توی نعلبکی اش نمی گذاشت که نکند تیریک تیریک کند! من را هم نگاه نمی کرد چون آنوقت دستهایش خنده ای می شد و حتماً تیریک تیریک سینی و فنجان ها در می آمد.... بالاخره می رسید به اتاق و در را می بستیم و می نشستیم کف زمین. اگر هوا خوب بود می نشستیم توی ایوون و من برایش از کله ی پوکم و عاشقی هایم می گفتم و مامان می خندید و دلش غش می رفت ..
من از همه ی تلخی ها و شادیها و دل پروانه ای ها و آرزوها و امکان ندارد ها برایش می گفتم... بعد تا آخر دنیا غیبت می کردیم و غیبت ها و خنده هایمان تمام نمی شد ...مامان بالاخره می گفت: دختر! بگیر بخواب! صبح شد!
صبح که می شد بابا زیر لبی می گفت صداش رو در نیاوردید با عطر قهوه چیکار می کنید که آدم رو نصفه شبی بیدار می کنه؟ بعد هرودی ما می زدیم زیر خنده مامان بلند می شد برای بابا هم یه قهوه درست می کرد. بابا تند تند قهوه اش را می خورد و ادای من رو در می آورد و فنجانش را برمی گرداند توی نعلبکی اش و می گفت: بیا رمال خانوم! قبل ازینکه بری دانشگاه بیا فال مارو بگیر ببینیم کی از دستت راحت می شیم؟
...دیشب هم دوباره بی خوابی بود و من که نمی خواستم صدای پام یا تلویزیون یا تیک تیک تایپ کی بوردم کسی را بیدار کند آرام رفتم توی اتاق مامان اینها روی تخت دراز کشیدم و شماره ی ایران را گرفتم ....اونقدر وراجی کردم که گوشی تلفن داغ شده بود...مامان از بچه ها گفت ..از بچه ی برادرم که من برای او یک اسم هستم و او که برای من چند عکس و یک صدای شیرین ...از فک و فامیل دور و نزدیک از همسایه ها ...از همه جا...دلم برای عطر یک قهوه ی ترک تنگ شده..برای یک ساعت حرف درست و حسابی

Thursday, November 12, 2009

ازحال امروز ما


یک وقتهایی آدم حرفش نمی آید...یعنی نمی داند که چه بگوید که کسی نداند...کداممان نمی دانیم که چه خبر است؟ کداممان نمی دانیم که چه باید بکنیم؟ کداممان کم سواد داریم؟ کداممان تاریخ نخوانده ایم؟ کداممان نمی توانیم تحلیل کنیم؟ کداممان نمی توانیم پیش بینی بکنیم؟

البته اشتباه کردم. حرفم را پس می گیرم. کداممان می توانیم درست و منطقی با چشم باز و دور از تعصب های احمقانه فکر کنیم؟


Tuesday, November 3, 2009

سی سال تاریکی

باز هم کلاس جدید و دانشجوی جدید و توضیح دادن اینکه به خدا ایرانیها هم شما را دوست دارند. راستش را بخواهید هم تقصیر شما بوده هم تقصیر ما.

توی دلم غش می روم و ضعف می کنم برای اینها که زحمت می کشند و زبان نه چندان آسان وبا قاعده ی ما را یاد می گیرند و هر روز می گویند چقدر آرزو می کنند روابط دو کشور خوب شود و تا وقتی آنها زنده هستند بتوانند به ایران سفر کنند. بعضی هایشان آنقدر جوان هستند که ناراحت می شوم ازینکه فکر می کنند حالا حالاها اوضاع همینطوری خواهد ماند.... وسوال همیشگی تکرار می شود: چرا ایرانیها اینقدر از ما بدشان می آید؟ و با کمی شرمندگی خودشان می گویند که البته ایرانیها تا حدی حق دارند شاید بخاطر جریان مصدق یا کمک ما به عراق موقع جنگ اما در طول تاریخ نگاه کنید ما برای همدیگر بهترین دوستها بوده ایم حتی دقت کنید ما خیلی شبیه به هم هستیم... توی دلم می خندم و فقط توی دلم می گویم: نه تو را به خدا! هیچ سعی نکنید شبیه ما باشید...
به دلایلی که نمی شود زیاد توضیح داد

بعد نوبت من است توضیح بدهم که خوب ما انقلاب کرده بودیم کله هایمان داغ بود شما چرا گیر دادید؟ شما چرا خودتان را دورتر و دورتر کردید؟ اینجا مجبور می شوم "لولو خور خوره" را توضیح بدهم و بگویم که سی سال است شما اجازه داده اید که از شما لولو خورخوره بسازند. خوب تقصیر شما هم هست دیگر. برای مملکتی که اخبار و اینترنت وکتاب و فیلم و ..همه چیزش سانسور شده و کنترل شده است شما اجازه دادید که به شما بگویند "دشمن" و تلاشی هم نکردید که به "مردم" نشان بدهید که "دشمن" نیستید. سی سال گذشت نسل من بزرگ شده و کم کم فهمیده که لولوخورخوره حرفی بیش نبوده. خوب شما هم خودتان را کنار کشیدید با مردم ما صحبتی نکردید..می دانی مردم ما چقدر زبان شما را یاد می گیرند؟ شما چقدر؟ توی هر دهات کوره ای در ایران کلاس زبان هست و ما یاد گرفته ایم که شما را درک کنیم اما شما چی؟ چند درصدتان تلاش کردید که زبان ما را یاد بگیرید که بفهمید ما چپ و راست می گوییم لعنتی این و لعنتی آن و هیچ منظوری هم نداریم....
اینجا که می رسیم بهشان یادآوری می کنم که آنها دارند بار بزرگی بر دوش می کشند و هرجایی که می رسند باید سعی کنند در شناساندن چهره و فرهنگ واقعی ایرانیها بکوشند شاید کمکی باشد برای روشن شدن این تاریکیهای سی ساله... خیر سرمان همه آدمهای تحصیلکرده ای هستیم و دنیا دیگر دنیای سی سال پیش نیست که یک نفر حرف بزند و همه چشم بسته تایید کنند...سی سال کم نیست

محض اطلاع شما دوست ایرانی عزیز من در عمرم هیچ آمریکایی ندیده ام که با شنیدن اسم ایران نگفته باشد که چقدر دلش می خواهد یکبار هم که شده به ایران سفر کند ...هیچ آمریکایی ندیده ام که غذای ایرانی دوست نداشته نباشد و هیچ آمریکایی را ندیده ام که از این تیرگی روابط سی ساله اظهار ناراحتی نکرده باشد